خرید بک لینک
می پرسد؛- کجایی رفیق؟می گویم؛- هستم و نیستم ،همه جا هستم و هیچ جا نشانی ام را نمیابی...می گوید؛- یعنی تنهایی؟می گویم؛- با کسی نیستم، اما همگان با من هستند، در جانم زندگی می کنند، می روند و می آیند ...می گوید؛- عجب اوضاعی داری !می گویم؛- بله عجیب اوضاعی دارم ، بدک نیست ،خوب هم نیست ،اما هست،برداشت تازه ای از زندگی ،نظاره می کنم ، نظارتی دقیق ،همان قدر از خودم دورم که از دیگری ،همان قدر به خودم نزدیکم که به دیگری...می گوید؛- چه خوب !می گویم؛- راستش را بگویم؟ حتی نمی دانم که خوب است یا بد ؟ با این هم برایت چنین حالی را آرزو می کنم ،سودای کسی را نداری ،دلت برای کسی نمی تپد،اما به یاد همه هستی و در یاد هیچکس نیستی...لبخند می زند..-پس دیگر ایمان و باوری نداری؟می گویم؛- به هر چه که فکر کنی، باور دارم و به هیچ چیز جز این نخ سیگار که در میان انگشتانم دود می کند ،باور ندارم...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 17:12

شانهات را دیر آوردیسرم را باد بردخشت خشت و آجر آجرپیکرم را باد بردمن بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلندنیمم آتش سوختنیم دیگرم را باد برداز غزلهایم فقط خاکستری مانده به جابیتهای روشن و شعلهورم را باد بردبا همین نیمههمین معمولیِ ساده بسازدیر کردینیمهی عاشقترم را باد برد ...بال کوبیدم قفس را بشکنمعمرم گذشتوا نشدبدتر از آنبال و پرم راباد برد ...حامد_عسکری

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 17:12

چقدر دلتنگت بودم و نمی دانستم ،مثل کسی که بعد از یک حادثه دچار فراموشی شده ،نمی داند چه کسی بود ،چه می کرد و چه می خواست، و حالا هم بعد از گذشت زمان، دلتنگ تر و سرگردان تر از قبل دور خودش می چرخد.دوسال گذشت،خداحافظی نکردیم ،یادت می آید ؟ با یک بوسه بر پیشانیم ،رفتی ، چه می دانستم میان ما قلزم پر خون جا خوش می کند ،چقدر از حفظ بودمت،چقدر بلد بودمت و تو...مرا نخوانده بودی ،مرا از بر نبودی ،می دانم کم آورده بودی ،به نزدیکترین شاخه شکسته کنارت چنگ زدی ،خواستی مقصری پیدا کنی ،وجدانت به درد آمده بود ،کم آورده بودی ،کم و چه بد ...آهنگ علی سنتوری را گوش می کنم ،قطره اشکی در چشمم حلقه می زند،،تنهای بی سنگ صبور ...دلش را ندارم داریوش را گوش کنم ،همه شعرها را از حفظ بودی ،بیشتر از آهنگ،شعر می دانستییاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت ،غم من نخور که دوری برای من شده عادت...هر چه گفتم باور نکردی ،مگر می شود ،مگر می شد؟ من یک زن بودم شبیه بقیه و هر رذالت و شرارتی از من ساخته بود از نظر تو...من هم کم آوردم ،سگ هار نگهبان خانه ات بد پیله بود و سخت گاز می گرفت،من که نتوانستم صبوری کنم ،راستش تو می خواستی که صورت مسئله پاک شود ،تحمل نداشتی ،فقط میخواستی پارس سگان خاموش شود...رفیق من باختی و مرا هم وادار کردی که ببازم،از همه سخت تر باورنکردنت بود ،اصرار داشتی ،اگر من آدم شرور قصه نبودم پس چه کسی بود؟ با خودت می گفتی محال است خودش است،او برای داشتن مردش و لجبازی و حسادت های زنانه همه کاری می کند ،اما ندانستی که بعضی از کارها از من بر نمی آید و بر نیامده بود ،همان چند خط کل کل کردن هم ماورای توانایی من بود...بگذریم ،شاملو شعری دارد ؛هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من بهزندگی نشستممی

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 17:12

و مرا دیگر سخنی نیست میان وادی حیرانی... چه غم که مرا نفهمند؟ چه غم که تنها بمانم؟ بگذار ، از من بترسند،دیگر مرا یارای گفتن نیست...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 13:44

به کسی ندارم الفت، ز جهانیان مگر تو اگرم توهم برانی، سر بی کسی سلامت سعدی

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 18:45

صفحه بندی